محمد جواد مغنية ( مترجم : مصطفى زمانى )

18

شيعه و زمامداران خودسر ( فارسى )

2 - پس از مرگ پدر : پس از مرگ پدر فقر و پريشانى اين كودك بااستعداد را آماج تيرهاى خود ساخت : محمد جواد پس از مرگ پدر ، سهمى از منزل و باغى كه از پدرش مانده بود داشت . ولى منزل را پدرش بكمك اهالى « عباسيه » تا پاى سقف رسانده بود ، اما قدرت تمام كردن سقف آن را نداشت لذا براى تكميل منزل خود ناچار شد خانه ناتمام خود را گرو بگذارد و پولى بگيرد ، و آن را تمام كند ، ولى پس از رهن گذاشتن منزل و گرفتن پول و صرف آن و درگذشت پدر ، منزل بجاى پول تصرف شد . محمد جواد بىخانمان گرديد ، ولى دل خود را بباغى كه از پدر بيادگار مانده بود خوش كرده بود : زيرا اين باغ داراى محصول جو و انجير و گندم و . . . بود ، اما دست تقدير محمد جواد و برادر كوچكش را از اين باغ محروم كرد ، و اين باغ بين برادر بزرگتر و دو عمويش تقسيم گرديد . محمد جواد ؛ بدين ترتيب از باغ و منزل محروم گرديد و بدنبال اين پيشآمد تحت كفالت برادر بزرگتر خود درآمد ، ولى تغيير مكان ، و از دست رفتن پدر و مادر و پيشآمدهاى پس از مرگ آنان محمد جواد را سخت فشار ميداد . « محمد جواد از ثروت دنيا يكدست رختخواب داشت ؛ كه از منزل پدر خود بيرون آمد ، ولى هنگاميكه به منزل برادر خود منتقل گرديد تشك آن رختخواب از دستش ربوده شد ، و پس از آنكه برادرش بنجف اشرف رفت آن لحاف باقيمانده نيز از دستش گرفته شد » . محمد جواد ، در اثر فشار زندگى ناگزير شد ، براى ادامه حيات خود شغلى پيدا كند ! لذا براى حل اين مشكل دست بحلوافروشى زد . آنگاه كه اشعهء طلائى خورشيد از دل آسمان پرواز ميكرد و ظلمت شب ، سرزمين لبنان را مورد حمله خود قرار ميداد ، آسمان نيلگون لحاف محمد جواد بود ، و سرماى زمهرير زمستان پرستار صميمى وى ميگرديد ؛ و زمين فرش خواب - گاه نويسنده بود . اين پرستار صميمى ، و آن لحاف زيبا و فرش قيمتى چند صباحى محمد جواد را پرورش داد ، و مرض روماتيسم را بيادگار براى وى گذاشتند كه 28 سال دوست صميمى وى گرديد .